
هنوز هم باران که می بارد دلم تنها به خاطره ی تو سر میزند دستهایم فقط به دست های تو پل میزند؛ مانده در گذشته ای دور فاصله را بردار هنوز هم دلم برای دیدن تو پرپر می زند تنها نشسته ام اما تنها نیستم . . یادش امان تنهایی نمی دهد......
ادامه مطلب
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
ادامه مطلب
شبی شیرین بزد فریاد، که ای شیرین ترین فرهاد و ای خسرو ترین شمشاد صدای تیشه ات آباد منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند تویی عاشق ترین مجنون ولی در بیستون آزاد ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم برتو تو شیرین می کنی سنگی چو عکسی بردلت افتاد چو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد خدا یا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آئینم ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان به جانم کندمت آن سان که مانی جاودان در یاد به رازی گویمت ای...
ادامه مطلب
همیشه شیرین نباش! فرهاد گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند… . . . من نه آنم که دو صد مصرع رنگین گویم من چو فرهاد یکی گویم و شیرین گویم . . . نانوا هم جوش شیرین میزند… بیچاره فرهاد!! . . . دل کندن اگر کار آسانی بود… فرهاد به جای بیستون دل میکند! . . . تورا چه به فرهاد؟ یک فرهاد بود و یک بیستون عاشقی! تو همین یک وجب دیوار را بردار… من باورت می کنم . . . بیستون کنده شدو عشق به جایی نرسید دیگر از تیشه ی فرهاد بدم می آید!! . . . از بیستون نیاید صدای تیشه گویا که فرهاد به خواب “شیرین” رفته باشد . . . از عشق های این روزا… داستانی به بلندای شنگول و منگول هم نمیتوان نوشت… چه برسد به شیرین و فرهاد!!! . ....
ادامه مطلب